الشيخ أبو الفتوح الرازي

399

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

است ( 1 ) ، * ( فَاعْبُدُوه ) * ، او را پرستى ( 2 ) كه سزاوار پرستش آن است كه ( 3 ) او قادر باشد بر اين اشياء [ كه كند و غرض او نفع مكلَّفان باشد از اصول و فروع نعمت او ، سزاوار او عبادت بود . * ( وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ ) * ، و او بر همه چيزى ] ( 4 ) حافظ و نگهبان است و مدبّر و متصرّف بر سبيل مصلحت . و براى آن وصف خود كرد به آن كه و كيل است كه اين افعال و تصرّف از تدبير و محافظت مصالح كه مىفرمايد منفعت آن به او ( 5 ) عايد نيست با ما عايد است . * ( لا تُدْرِكُه الأَبْصارُ ) * ، آنگه از جملهء اوصافى كه خداى تعالى خود را به آن مدح كرد آن است كه گفت : * ( لا تُدْرِكُه الأَبْصارُ ) * ، چشمها او را درنيابد و او چشمها را دريابد يعنى خداوند ( 6 ) چشمها را ، و اين آيت از جملهء ادلَّهء روشن است بر آن كه ( 7 ) خداى تعالى مرئى و مدرك نيست و وجه استدلال از او آن است كه خداى تعالى در اين آيت نفى ادراك بصر كرد از خويشتن بر وجه تمدّح ، و مدح راجع است با ذات او و هر مدحى كه راجع بود با ( 8 ) نفى و ممدوح به آن ذات او بود در اثباتش نقص بود . و اين فصل محتاج است به بيان چند چيز : يكى آن كه خداى تعالى تمدّح كرد به نفى رؤيت از ذات خود . دوم [ آن كه ] ( 9 ) : ادراك بصر رؤيت بصر باشد ، و سه‌ام ( 10 ) آن كه : هر مدحى كه راجع باشد با نفى در اثباتش نقص بود . و دليل بر فصل اوّل دو چيز است : يكى اجماع امّت كه امّت اجماع كرده‌اند بر آن كه خداى تعالى به اين مدح كرد خويشتن را جز كه مخالفان گفتند ( 11 ) مدح به آن كرد كه قادر است ( 12 ) كه منع كند ابصار را از ذات خود . پس خلاف ( 13 ) نيست در آن كه مدح است . وجه دوم آن كه : آنچه از پيش اين آيت است و آنچه از پس اين آيت است همه مدح است ، نشايد

--> ( 1 ) . اساس : كوست . ( 2 ) . همهء نسخه بدلها بجز آن : پرستيد . ( 3 ) . مج ، وز ، مت ، لت ، مر : اوست كه آنگه ، آج ، لب : اوست آن است ، مل آن . ( 4 ) . اساس ، آج ، لت ، بم ، آف ، آن : افتادگى دارد ، از مج افزوده شد . ( 5 ) . مج ، وز ، مت ، آج ، لب ، لت : با او . ( 6 ) . مج ، وز ، مت ، مل ، لت ، مر : خداوندان . ( 7 ) . مل ، لت : براى آن كه . ( 8 ) . بم ، آن : يا . ( 9 ) . اساس ، لب ، آف ، آن : ندارد ، از وز افزوده شد . ( 10 ) . مل ، بم ، آن ، مر : سيم . ( 11 ) . بم : گفتن . ( 12 ) . مج ، وز ، مت ، لت ، مر بر آن . ( 13 ) . مج ، وز ، مت ، لت ، مر : خلافى .